برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 30 آذر 1395 | 11:05 | نویسنده : nikee1 | ارسال نظر(0)

برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 24 آذر 1395 | 10:23 | نویسنده : nikee1 | ارسال نظر(0)

برچسب‌ها:

تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 10:04 | نویسنده : nikee1 | ارسال نظر(0)

برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 16 آذر 1395 | 09:12 | نویسنده : nikee1 | ارسال نظر(0)

برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 09 آذر 1395 | 20:28 | نویسنده : nikee1 | ارسال نظر(0)

برچسب‌ها:

تاريخ : پنج‌شنبه 04 آذر 1395 | 13:12 | نویسنده : nikee1 | ارسال نظر(1)

شفاء يافتن توپچي ژاندامري

صديق معظم ميرزا ابوالقاسم خان بن علي خان تهراني كه از اختيار تهران بود و سالها در مشهد رضوي مقيم و در سراي معروف به «محمديه» در حجره‌اي از حجرات فوقاني به عزلت و عبادت به سر مي‌برد و مدتها با احقر الفت و موأنست داشت و عاقبت در همان حجره در چهارم محرم 1365 هجري قمري وفات نمود و در صحن جديد دفن شد، رحمة الله عليه به حقير فرمود:
از جمله كراماتي كه از حضرت امام رضا عليه‌السلام براي من ظاهر شد و من خبر دار شدم شفاي ميرزا آقاي سبزواري است.
قضيه او اين است كه چون او در اداره‌ي ژاندارمري توپچي بود مأمور مي‌شود با پنج نفر از توپچيان يك گاري فشنگ و باروت به شهر «تربت» ببرند و چون از مشهد خارج مي‌شوند در بين راه از يكي از ايشان اتفاقا آتش سيگاري به صندوق باروت مي‌رسد و فورا صندوق آتش مي‌گيرد. بلا تأمل سه نفر از ايشان هلاك مي‌شوند و سه نفر زخمي مي‌گردند.
خود ميرزا آقا مي‌گفت: من يكمرتبه ملتفت شده ديدم قوه‌ي باروت مرا حركت داد ه و ده دوازده ذرع به خط مستقيم بالا برد و فرود آورد و گوشتها و رگهاي پاهاي من تا پاشنه‌ي پا تمامي سوخت. پس مرا در مشهد به مريض خانه‌ي لشكري بردند و در حدود يكماه مشغول معالجه شدند.
آنگاه مرا از آنجا به مريض خانه‌ي حضرت بردند و مدت هشت ماه در آنجا تحت معالجه بودم تا اينكه جراحت و چرك آمدن برطرف شد ولي ابدا قدرت بر حركت نداشتم زيرا كه رگها به كلي سوخته بود. شبي با دل شكستگي گريه‌ي بسياري كردم و آنگاه توجه به حضرت رضا عليه‌السلام نموده عرضه داشتم:
[صفحه 114]
يا بن رسول الله من كه سيدم و از خانواده‌ي شما مي‌باشم، آخر نبايد شما به داد من بيچاره برسيد؟! پس از شدت گريه خوابم برد. در عالم رؤيا ديدم كه سيد بزرگواري نزد من است و مي‌فرمايد: ميرزا آقا حالت چگونه است؟
تا اين اظهار مرحمت را نمود فورا دستش را گرفتم و گفتم: شما كيستيد كه احوال مرا مي‌پرسيد؟! از اهل سبزواريد يا از خويشاوندان منيد؟!
فرمود: مي‌خواهي چه كني؟ من هر كس هستم، آمده‌ام احوال تو را بپرسم.
عرض كردم: نمي‌شود مي‌خواهم بفهمم و شما را بشناسم. چرا كه تا كنون هيچكس احوال مرا نپرسيده است.
فرمود: تو متوسل به كه شدي؟
عرض كردم كه: حضرت رضا عليه‌السلام
فرمود: من همانم.
تا فرمود: من همانم.
گفتم: آخر مي‌بينيد كه من به چه حالي افتاده‌ام و از هر دو پا شل شده‌ام و نمي‌توانم حركت كنم.
فرمود: ببينم پايت را.
پس دست مبارك خود را از بالاي يك پاي من تا پاشنه‌ي پا كشيد و بعد از آن پاي ديگر را به همين قسم مسح فرمود و من در خواب حس كردم كه روح تازه‌اي به پاهاي من آمد، پس بيدار شدم و فهميدم كه شصت پاي من حركت مي‌كند. تعجب كرده با خود گفتم: آيا مي‌شود كه همه‌ي پاي من حركت كند؟! پس پاهاي خود را حركت دادم كه حركت كرد. دانستم كه خواب من از رؤياهاي صادقه بوده و حضرت رضا عليه‌السلام مرا شفاء مرحمت نموده، از شوق شروع كردم به بلند بلند گريه كردن، بطوريكه بيماران آنجا از صداي گريه‌ي من بيدار شدند و گفتند: اي سيد در اين وقت شب مگر ديوانه شده‌اي كه گريه مي‌كني و نمي‌گذاري ما بخوابيم؟! گفتم: شما نمي‌دانيد، امشب امام هشتم عليه‌السلام به بالين من تشرف آورد و مرا شفاء داد.
[صفحه 115]
چون صبح شد با كمال صحت از مريضخانه بيرون آمدم و

توبه كردم كه ديگر نوكري دولتم را نكنم و

مالیات به این دولت ندهم

حال به عنوان دستفروشي مشغول كسب شده‌ام.
كرامات رضويه ج 1 ص 124 - 5


برچسب‌ها:

تاريخ : پنج‌شنبه 04 آذر 1395 | 13:10 | نویسنده : nikee1 | ارسال نظر(1)

برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 02 آذر 1395 | 10:10 | نویسنده : nikee1 | ارسال نظر(1)

برچسب‌ها:

تاريخ : دوشنبه 01 آذر 1395 | 18:36 | نویسنده : nikee1 | ارسال نظر(0)

برچسب‌ها:

تاريخ : دوشنبه 01 آذر 1395 | 09:32 | نویسنده : nikee1 | ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا


  • مهندسی ایران